عشق و طمع
در کجای قصه تو را اشتباه شناختم ؟
جایی که هنوز نبودی ؟
یا نه
جایی که هنوز نیستی ؟
من پُرم از تمام خاطراتی که حقیقت ندارد
نگو رویا سازی خوب بلدم
چون تا دلیلی نباشد رویا ساخته نمی شود
کسی می گفت
برایش هیچ قدمی بر نداشتم
اما او عاشقم شد
در سختی هیچ حامی برایش نبودم
اما او نگرانم بود
در تنهایی هایش هیچ یاوری نبودم
اما او برای تنها شدنم غصه خورد
برایش در شکستن ها تکیه گاه نبودم
اما او وقتی شکستم تنها کسی بود که برای دوباره ایستادنم هر کاری کرد
من به دنبال بهتر از او بودم به همین خاطر نیازی برای قدم برداشتن به سویش نمی دیدم
و حالا که همه جا را جستجو کردم
هر کسی را سنجیدم
حالا که فهمیده ام هیچکس مرا مثل او دوست ندارد از من متنفر شده چه کنم پشیمانم
گفتم
او دنیایش را با تمام تو ساخته
یعنی دنیایی که در وجودش متعلق به تو بوده
حالا دنیاش نابود شده
برای ساختن دنیا یی که تو صاحبش بودی
عمری را فدا کرده
تنفر به جاییست
چون دیگر نه تو می توانی برایش دنیا شوی
و نه او می تواند دنیا ی تو را از نو بسازد
فقط فراموشش کن
گفت ولی حالا
گفتم حالای تو همان گذشته ی پر از آرزو های اوست
پس بیشتر این ویرانه ی غیر قابل برگشت را ویرانتر نکن
گفت راه حل خواستم
گفتم فَراااااامووووووشیییی
گفت
نمی توانم
گفتم
توانستن ؟
بگذار او هم برود تمام دنیا را جستجو کند شاید عشق واسطه شد و بهتر از تو پیدا نکرد
گفت
تا کی ؟
گفتم
تا همان زمانی که جستجوی تو تمام شد
گفت
افسوس که این طمع عشق ماندگارم را از من گرفت