عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

دروغگوی عاشق


توی سریال شیدایی ییه سکانسی بود
که هنوز هنوز فراموشش نکردم
توی اون سکانس
دختر عاشق با صدای بلند فریاد می زنه
خدایا با دروغاش اذیتم می کنه
و من هنوز از همون لحظه های ابتدایی عشق ماندگارم
با خدای خوبی ها حرف زدم
نمیدونم چند بار نمیدونم چقدر
ولی هر بار گفتم
خدایا با دروغاش اذیتم می کنه
خدا وادارش نکرد که دیگه دروغ نگه
ولی کلا ازم گرفتش
و حالا می فهمم خدا هم نتونست جلوی دروغ گفتنشُ بگیره
همچنان با اسم دیگری غرورم را می شکنه
و احساس پیروزی می کنه
ولی هیچوقت نفهمید

من چطوری باید با بی نگاهی می شناختمش ؟
این باورِ اشتباهِ
فردی که اسیر بی نگاهیِ
حق نداره تصویر ها رو تشخیص نده

اصلا عقلانی نیست
از غرور مردانه ای که به خاطرِ بی خردی باشه متنفرم
از غروری که مبنایی نداشته باشد
از غروری که نبودن نتوانستن درونش نیست
از غروری که دروغی بیش نیست
متنفرم
و امروز ندارمش چون
از غرور مردانه ای که به خاطرِ بی خردیش بود رها شدم
خدایا هنوز هنوز با دروغها و قضاوت های اشتباهش آزارم میده
کسی که از روی اشتباهات دیگران در مورد بقیه تصمیم می گیره
لایق دوست داشتن نیست
حتی خدا هم گفته
من هیچکس را به خاطر گناه دیگری مجازات نمی کنم
حالا که باور های خیالیم برای دوست داشتنت تمام شد
دنیایی که از خوبی هایت برای خودم ساخته بودم متلاشی شد
بی خیال تمام گذشته های دور
اگر می پرسی
پس چرا عشق ماندگارم را در جهان فریاد زدم ؟
خواستم به آدمهای جهانم بگویم
وقتی در سخت ترین لحظه ی زندگیم نبود
فهمیدم دوستم نداشت
و من دیر فهمیدم
دلیلی که واژه ها را در طومار عشق ماندگار من کنار هم قرار داد
چیزی جز
صداقت و وفاداریی
حریم شناسی
تکیه کردن به اراده ی عاشقانه هایم
نبود
کسی که در برابر محبت دیگری
به قانون اشتباهِ
بی خیال محبوب شدن باعث عشق ابدی می شود
اعتقاد دارد
لایق دوست داشتن نیست
کسی که
فقط در ابتدای جاده زندگی
می ایستد
و رنج محبوبش را تماشا می کند
لایق دوست داشتن نیست
بعد از جفای تو
تصمیم گرفتم
با دستهایم
خودم را در آغوش بگیرم
و به اراده ی محکم عاشقانه هایم تکیه بزنم
قانون عاشقانه های من همین یک جمله بود
تا وقتی وفاداری وفادارم

+ نوشته شده در  بیستم خرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |