و اینگونه
گفت
باید در مورد یه موضوعی باهات حرف بزنم
گفتم چه موضوعی ؟
مِمِن کنان گفت
تو منُ خوب میشناسی خانوادمم میشناسی می خواستم بپرسم
به اینجا که رسید پریدم وسط حرفش
ادامه نده لطفا
گفت
بگذار یه نفر تا تهه این حرف برسه
گفتم
عشق فقط یه بار موندگار میشه
گفت
این قانون خودتِ کمتر آدمی به این قانون پایبنده
توی این دوران آدما لحظه ای عاشق میشن
با خنده گفتم
آره تو درست میگی آدم هزار رنگ زیاد شده
گفت منظورم این نبود
یعنی میگم انقدر باید بری تا دلت یه جایی گیر کنه دیگه نتونه بره جلوتر
بازم با خنده گفتم
کسی که هر لحظه عاشق یکی باشه یه جایی می افته تو چاله
گفت
چیکار کنم , چطوری بگم تا بفهمی ؟
گفتم
اگه کسی دوستت نداشته باشه
هیچ مترجمی پیدا نمیشه به طرفت بفهمونه چی داری میگی
گفت
تو رو به خدا بفهم چی میگم
و من در نگاه همه ی این آدمها نگاه پر از لبخند تو را می بینم
من در صدای همه ی این آدمها صدای تو را می شنوم
من اصلا نمی فهمم اینا چی میگند
گفت
کاش یه بار میدیدمش بهش می گفتم
چی گفتی که یه عمره بی خیالت نمیشه ؟
گفتم
من بهت میگم
او هرگز با من در عشق همکلام نشد
فقط در نگاهم غرق شد و با همان سکوت دوست داشتنیش
به من جرات دوباره ایستادن داد
به من جرات داد تا دوباره به جریان زندگی برگردم
و اینگونه عشقش را در تار و پود وجودم ماندگار کرد