عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

حال دلم

دلبر جانم
این روز ها به قدری پریشانی آدم های روزگارم را درگیر کرده
که نمی دانی
من در نقش تماشاچی روزگارشان فقط نگاهشان می کنم

بدون ذره ای واکنش خوب یا بد
حال دلم
این روز ها آرام شده
آرامتر از همه ی گذشته ها
انگار یاد گرفته ام مثل تو نسبت به بهترین ها یا بدترین های زندگیم بی تفاوت باشم
انگار یاد گرفته ام
چگونه بی خیال حال آدم های اسیر بیماری پریشانی شوم
انگار یاد گرفته ام
فقط به روی آدم هایی که قصدشان رنج و پریشانی من است

لبخند بزنم و از روی بدی هایشان بی تفاوت بگذرم
انگار در تمام گذشته ها
وقتی رنج آدم ها برایم مهم بود بی تفاوتی را گم کرده بودم
و این روز ها به دستش آورده ام
نمی دانم چطوری
شاید خدا زمزمه هایم را شنیده
شاید آدم این روز ها نجوای پریشانیم را با خدا شنیده
حالا هر چه هست
یا هر چه بوده
این روز ها دیگر پریشانی را نمی شناسم
در جایی خواندم
آدمی که تا تهه درد کشیدن رفته
دیگر هیچ دردی آزارش نمی دهد
شاید به همین جا رسیده ام
روزگار هر چه دلش خواست به روح و جسمم آسیب رساند
و حالا عمیق ترین رنجهای روبرویم در برابر بی تفاوتی تسلیم شده اند
خوب یا بدش را نمی دانم
ولی باز هم مثل تمام گذشته هایم می گویم
خدایا عاشقتم بی منت بی تردید

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر ۱۴۰۵ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |