دوباره برگشتیم
سلامی دوباره بر تو
تویی که حال دلت در هشتاد و شش روز گذشته خوب نبود
تویی که فقط با تکیه بر خاطرات خوبت
از لحظه های سخت و طاقت فرسای این مدت گذشتی
راستی چقدر برای سلامتی محبوبت دعا کردی
چقدر دلت خواست بهش بگی بیشتر از قبل عاشقشی ؟
وقتی صدای انفجار های پی در پی را می شنیدی
چقدر دلت می خواست
باهاش تماس بگیری و بگی
همیشه بهترین و عزیزترین آدم زندگیم بودی ؟
فراموش نمی کنم وقتی که
از صدای انفجار ها بی تاب ترین آدم دنیا بودم
برای حال خوب تو دعا می کردم
یه وقتایی به یاد قصه های عشاق جهان می افتادم
و به خودم می گفتم
کاش حالش خوب باشه
ولی خودم افتزاح ترین حال دنیا را داشتم
یه جورایی جنگ
یه آزمایش بود برای باور های عاشقانه
اگه در کنار ذکر های عمیق قلبیت
محبوب ترین آدم زندگیت کنارت نه ولی توی ذهن و قلبت بوده
بدون عشقت ماندگار شده
فراموش نمی کنم
شبی که از خبرها فهمیدیم بدترین شب جنگ بوده
و صدای انفجار ها زمین را می لرزاند
خیلی ها گفتند
خدایا مراقب عزیزترین آدم های زندگیم باش
و تو از پشت همه ی حصار های بینمان
سرک کشیدی
برای قلب ترک خورده ام دست تکان دادی
تا باز هم مثل همیشه
بگویم
خدایا از این عشق ماندگار شده مراقبت کن