درد سختیِ
روزگار غریبیه
تا حالا دلت خواسته به یه نفر بگی
به اندازه ی تموم لحظه های نبودنت برات حرف دارم ؟
تا حالا شده از اینکه کنار دیگران ببینیش مدتها خودتُ سرزنش کنی
و بگی چی نداشتی که حالا کنارش نیستی ؟
تا حالا شده وفادار کسی باشی که یه دنیا بینتون فاصله باشه ؟
تا حالا شده
تموم آدمای همنامش فقط دوست داشتنشو یادت بیارند
در حالیکه افراد همنامش ندونند چرا نمیتونی اسمشونو به زبون بیاری ؟
تا حالا شده
وقتی همکاری یا دوستی همنامش باشه
موقع نوشتن اسمش اشک بریزی
و بگی حالم خوب نیست ؟
تا حالا شده
لحظه لحظت پر باشه از این سوالا
ولی نتونی بهش بگی
لعنتی عاشقتم ؟
فقط به خاطره اینکه فقر فرهنگی نمیذاره دل و زبونت یکی باشه
آره بدترین درد دنیا اینه که
عاشق کسی باشی که نیست
عاشق کسی باشی که یه عمره یادش هست , خاطراتش هست
اسمش هست , خبر های بودنش هست
اما افسوس خودش نیست
درد سختیِ الهی هیچکس مبتلا نشه
هیچکس
