عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

آدم های پست


این روز ها خیلی دلتنگ لحظه های خوبم می شوم
لحظه هایی که خالی بودند
از غم های امروزی
ازپریشانی های امروزی
از فریاد های منت بار امروزی
از قضاوت های اشتباه آدم های امروزی
خلاصه تمام سختی هایی که بعد از مادر
حس که هیچ لمس می کنم
وقتی آدم امروزی منت یاری هایش را با فریاد بر سرم می کوبید
به یاد می آوردم
که چقدر چند برابر یاری هایش سپر بلاهایش شدم
و هرگز نگذاشتم با خبر شود
به یاد آوردم
چقدر برای خوب بودنش خوب ماندنش تلاش کردم
ولی چشمانش را روی همه ی توانایی های من بست
و فقط فریاد زد
تا به من بفهماند
آدم های روبرویش باید بفهمند
که من نا توانترین آدم دنیایش هستم
و اوست که مسئولیت پذیری دروغینش را باید به آدمهای مقابلش ثابت کند
او می خواست
من را وادار به اعتراف دروغین در توانایی کند
یک لحظه
فریاد زدم
آدمهایی که چشمانشان را می بندند
و گوش هایشان را باز می کنند
تا آدم هایی چون تو روبه صفتانه آواز حیله گری بخوانند
ابلهانی بیش نیستند
او صدایش را بالا تر می برد
و من در خودم بیشتر می شکستم
کاش بالاخره
آدم ابلهی پیدا شود
که توانایی امثال مرا نبیند
و او را با خودش از اینجا ببرد
کاش در دایره منت ها و تحقیر هایش اسیر شود
یا نه
در خیال ابلهان روزگارش اسیر شود
تا بفهمد
دنیا آنطور ها هم که فکر می کند
بیهوده نیست
فقط دائما این سوال را از خودم می پرسم
بعد از رفتن بی نگاهی
قرار است با آدم های پست روزگارم چه کنم ؟

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |