چهل سالگی
روزگار چهل سالگی انقدرام , که میگن , وحشتناک نیست
چهل ساله که میشی تازه می فهمی
عشق کودکی بازی بودُ , عشق نوجوونی حس زود گذر
عشق جوونی , تازه اول شناخت آدمای اطرافه
اونوقته که سخت تر از گذشته اعتماد می کنی
از تردید آدما می ترسیُ , از حواس پرتیشون حیرت می کنی
تازه می فهمی , حس دوست داشتن , فقط یکی از هزاران مرحله ی عاشقیه
چهل ساله شدم تا فهمیدم
هیچ مردی بدون رضایت والدین مجنون نیست
اکثرا تا کامل نباشی , قدمی توی راهه عشق ورزیدن نمیگذارن
چهل ساله شدم تا فهمیدم
آدما هرگز اونی که نشون میدن , نیستند
برای اینکه بتونی , خوبُ از بد , تشخیص بدی باید رنج کشیده ی , این راه باشی
چهل ساله شدم تا فهمیدم
نگاه هیچ آدمی شبیه من نیست
کسی به خاطر اینکه , تکیه گاه خوبی داشته باشه , به اعتمادت احترام , نمیگذاره
چهل ساله شدم تا فهمیدم
قانون عاشقی برای هیچکس , شبیه من یک تعهد بی تکرار , نیست
حالا که آدما رو اینطوری شناختم
حالا که فهمیدم
, دوسِت دارم گفتن یک بانو قبل از تفکرِ یک مرد در سرزمین من بی شرمی معنا میشه
دفتر عشقُ توی قلبم بستم
تا ادامه ی , راهِِ زندگیمُ , از تجربه هام
برای آدمایی بنویسم که
به هر حسِ رهگذری , اعتماد می کنندُ , با هر لبخندی , حس خوشبختی دارند
عاشقی یه راز داشت توی زندگی من
دوست داشتن
تا وقتی , ریشه دار نباشه , شناخت درستی همراهش نباشه , علف هرزی بیش نیست